من انسانم.
نسانی که بزرگترین لذت زندگی اش نفس کشیدن است بزرگترین حسرت زندگی اش مثل انسان زندگی کردن است. همین.
به امید روزی که انسان؛ انسان باشد. نه بیشتر و نه کمتر!
حرف من
، حرف انسانی است
کجاست اسلام محمدی؟
یکشنبه 1389/06/7
سرت را بلند کن و ببین: میبینی مردم روزه دار و که با فحش همدیگه را می
خورند. مردمی که واسه یه ریال برادر فروشی می کنند و ما هم باید برای بقای
نسلمون بین این آدما به خودمون را به خاک و خون بزنیم. بین یه سری مسلمان
که از مسلمان بودن جز استغفر الله گفتن هیچ رنگ و بویی نبردند.
همهشون دو تا گوش م یخوان برای حرف زدن ولی در کل هیچ حرفی واسه گفتن ندارند. همون کسایی را میگم که همش امر به معروف می کنند و خودشون ماشا الله هزار ماشا الله معصومه معصوم اند. وای که چه خسته کننده است وقتی چب و راستمون را این مسلمان نما ها گرفتند. حالا فرقه های دیگه بماند.
بابا به ولله قسم خدا گفت همدیگه را دوست داشته باشید. خدا گفت اسلام بشر را بی نیاز میکنه. حالا چرا مسلمان ها میان به همدیگه وصله ی کافر بودن میچسبونند؟
فقط می تونم بگم ان شا الله خدا به راه راست هدایتشون کنه.
همهشون دو تا گوش م یخوان برای حرف زدن ولی در کل هیچ حرفی واسه گفتن ندارند. همون کسایی را میگم که همش امر به معروف می کنند و خودشون ماشا الله هزار ماشا الله معصومه معصوم اند. وای که چه خسته کننده است وقتی چب و راستمون را این مسلمان نما ها گرفتند. حالا فرقه های دیگه بماند.
بابا به ولله قسم خدا گفت همدیگه را دوست داشته باشید. خدا گفت اسلام بشر را بی نیاز میکنه. حالا چرا مسلمان ها میان به همدیگه وصله ی کافر بودن میچسبونند؟
فقط می تونم بگم ان شا الله خدا به راه راست هدایتشون کنه.
من
پنجشنبه 1389/05/21
نگاه می کنم از دور در من
که کسیتم من؟ که چیستم من؟
از کجا آمده این من؟ روانه ی کدامین ناکجا آبادیست که اینگونه غریب آمد و اینگونه تنها رفت؟
و من از خود گله دارم و من در من می شکنم و عمریست که غرق شده ام در من.
و من غریبم، غریب از دیاری نه چندان دور. آخ، چه هراسناک است که من در من غریبم!!!
و حال با تو ام ای خدای من که برای خلق من، فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ را زمزمه کردی، دیدی که در این جولانگاه من را به کجا کشاندیم...؟؟؟
تا جایی که من برای بقای جسم خویش، من را به آتش کشیده ام و من را می کشم و من را به حراج گذاشته ام، آن هم در بازاری با رکود اقتصادی و زیر قیمت یک من، و در آینده ای نزدیک و روشن در غرفه ای از دکان های آن تو را نیز خدای من... .
و من همان تعریف کال و ناپخته هستم از یک انسان.
ولی چه سود که من می کشم انسان را برای ارضای خویش.
راستی چه شد که من به اینجا رسیده ام که من به من و من ها تعرض می کنم.
آری من همان انسان هستم، که انسانی برای فهماندن انسانیت خویش به همه ی انسان ها، من انسان را در زیر خروار ها خاک، با غریب انسان های چون من و در کنار من زنده به گور کرده و می کند.
آری من همانم که برای اثبات منیت من، باید از من بگذرم و سرم را بالای چوبه ی دار ببیند مادر من.
واخ که چه غمگین است آن دم که من، نمیخواهد اثبات کند وجود من را.
لابد نمی ارزد و نمی ارزیده که خون من ریخته شود برای من. و من فریاد می زنم که ای من! لال شو که من حوصله ی من را نیز ندارم.
اینگونه است نقطه ی آغاز و پایان من.
دیدید؟ که چه آسان من، من را در من کشتم؟ و من هایی چون من، من های خویش را در خود؟
افسوس که من ارزش من را ندارم. نه خیلی انقلابی تر بگویم: افسوس که ما ارزش من های خویش را نداریم.
که کسیتم من؟ که چیستم من؟
از کجا آمده این من؟ روانه ی کدامین ناکجا آبادیست که اینگونه غریب آمد و اینگونه تنها رفت؟
و من از خود گله دارم و من در من می شکنم و عمریست که غرق شده ام در من.
و من غریبم، غریب از دیاری نه چندان دور. آخ، چه هراسناک است که من در من غریبم!!!
و حال با تو ام ای خدای من که برای خلق من، فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ را زمزمه کردی، دیدی که در این جولانگاه من را به کجا کشاندیم...؟؟؟
تا جایی که من برای بقای جسم خویش، من را به آتش کشیده ام و من را می کشم و من را به حراج گذاشته ام، آن هم در بازاری با رکود اقتصادی و زیر قیمت یک من، و در آینده ای نزدیک و روشن در غرفه ای از دکان های آن تو را نیز خدای من... .
و من همان تعریف کال و ناپخته هستم از یک انسان.
ولی چه سود که من می کشم انسان را برای ارضای خویش.
راستی چه شد که من به اینجا رسیده ام که من به من و من ها تعرض می کنم.
آری من همان انسان هستم، که انسانی برای فهماندن انسانیت خویش به همه ی انسان ها، من انسان را در زیر خروار ها خاک، با غریب انسان های چون من و در کنار من زنده به گور کرده و می کند.
آری من همانم که برای اثبات منیت من، باید از من بگذرم و سرم را بالای چوبه ی دار ببیند مادر من.
واخ که چه غمگین است آن دم که من، نمیخواهد اثبات کند وجود من را.
لابد نمی ارزد و نمی ارزیده که خون من ریخته شود برای من. و من فریاد می زنم که ای من! لال شو که من حوصله ی من را نیز ندارم.
اینگونه است نقطه ی آغاز و پایان من.
دیدید؟ که چه آسان من، من را در من کشتم؟ و من هایی چون من، من های خویش را در خود؟
افسوس که من ارزش من را ندارم. نه خیلی انقلابی تر بگویم: افسوس که ما ارزش من های خویش را نداریم.
خسته ام از هرچی نامرده
پنجشنبه 1389/01/19
نوع مطلب :اجتماع ما،
سلام.
باز هم می خوام از درد بگم...
چیه بده؟ زشته؟ از درد و غصه گفتن هم جزء کارهای بد شد؟ اصلا من بدکاره، پس بگذارید حرفم را بزنم. حرفی که تو تنهایی مثل خوره افتاده به جونم و عذابم میده. اینبار می خواهم از دوستان و اقوامی بگم که تا وقتی براشون مفید بودم بهم ارادت داشتم، ولی به محض اینکه خرشون از پل گذشت مثل یه میوه ی گندیده زیر پاهاشون لهم کردند. و من هم فقط از دیدن له شدنم لذت میبرم!(واقعا که چه لذتی؟!!!)
شاید رسمش همینه که اگه بتوانی نقش یه دلقک را به خوبی بازی کنی همه دوستت دارن، دیگه مهم نیست تو دلت چی میگذره؟! کی باشی؟ چی باشی؟ مهم اینه که باید دلقک بودن را قبول کنی تا دوستت داشته باشند. باید غم هاتو پشت شادی های مصنوعی پنهان کنی و اشک هاتو با لبخندهای پلاستیکی بپوشونی. ولی اگه نخوای دلقک باشی باید ترد شدن را قبول کنی. اگه نتوانی با دروغگوها، خالی بندها،زیرآب زنها، نامردها و... که اطرافت را گرفته اند کنار بیای، باید بی کسی را قبول کنی.
اگه دنبال گفتن حقیقت هستی، باید بری تو غارها زندگی کنی.
اگه از صداقت حرف بزنی، میگن: آقا را باش ...شعر میگه!
چپ بری پشت سرت حرف میزنن، راست بری پشت سرت حرف میزنن.
اگه نتونی دلقک هم باشی باید تو بی خیالی استاد باشی!
خود من وقتی که از نامردی زمانه حرف میزدم. وقتی که از نا امیدی می گقتم، وقتی از درد و غم با دوستها حرف میزدم. می گفتن: نگو این حرف را!
نا امیدی یعنی بی ایمانی. مگه من مردم؟ تا من را داری هیچ غمی نداری! نبینم غصه بخوری و ... .
حالا می خوام برم بهشون بگم: ای کسی که لاف دوست داشتن را می زدی! کسی که سینه ام خزانه ی رازهات شده بود. آهای تو ای لحظه ای هم برای شنیدن درد دلهات کم نگذاشتم، حالا که من به یه رازدار احتیاج دارم این رسمش نبود. حالا که من بهت نیاز دارم رفتن درست نبود. مگه یادت رفته، شبهایی را که پای شنیدن حرفهاتون می نشستم؟ پس چرا...؟
می دونید چرا تنهام گذاشتن؟ چون دیگه تاریخ مصرفم تمام شده بود. من فقط یه آسانسور بودم وفتی آنها را به طبقه ی آخر رسوندم، دیگه بود و نبودم هیچ فرقی نمیکنه!
اینها را توی وبلاگ نوشته ام، چون دیگه هیچ کسی را ندارم باهاش درد دل کنم. چون شما ها را نمی شناسم که دارید این مطلب را می خونید. چون توی ذهنم شما را یه انسان واقعی تصور کردم که ارزش شنیدن درد دلهامو دارید. چون اگه یه روزی هم برید لطمه نمی خورم.
باز هم می خوام از درد بگم...
چیه بده؟ زشته؟ از درد و غصه گفتن هم جزء کارهای بد شد؟ اصلا من بدکاره، پس بگذارید حرفم را بزنم. حرفی که تو تنهایی مثل خوره افتاده به جونم و عذابم میده. اینبار می خواهم از دوستان و اقوامی بگم که تا وقتی براشون مفید بودم بهم ارادت داشتم، ولی به محض اینکه خرشون از پل گذشت مثل یه میوه ی گندیده زیر پاهاشون لهم کردند. و من هم فقط از دیدن له شدنم لذت میبرم!(واقعا که چه لذتی؟!!!)
شاید رسمش همینه که اگه بتوانی نقش یه دلقک را به خوبی بازی کنی همه دوستت دارن، دیگه مهم نیست تو دلت چی میگذره؟! کی باشی؟ چی باشی؟ مهم اینه که باید دلقک بودن را قبول کنی تا دوستت داشته باشند. باید غم هاتو پشت شادی های مصنوعی پنهان کنی و اشک هاتو با لبخندهای پلاستیکی بپوشونی. ولی اگه نخوای دلقک باشی باید ترد شدن را قبول کنی. اگه نتوانی با دروغگوها، خالی بندها،زیرآب زنها، نامردها و... که اطرافت را گرفته اند کنار بیای، باید بی کسی را قبول کنی.
اگه دنبال گفتن حقیقت هستی، باید بری تو غارها زندگی کنی.
اگه از صداقت حرف بزنی، میگن: آقا را باش ...شعر میگه!
چپ بری پشت سرت حرف میزنن، راست بری پشت سرت حرف میزنن.
اگه نتونی دلقک هم باشی باید تو بی خیالی استاد باشی!
خود من وقتی که از نامردی زمانه حرف میزدم. وقتی که از نا امیدی می گقتم، وقتی از درد و غم با دوستها حرف میزدم. می گفتن: نگو این حرف را!
نا امیدی یعنی بی ایمانی. مگه من مردم؟ تا من را داری هیچ غمی نداری! نبینم غصه بخوری و ... .
حالا می خوام برم بهشون بگم: ای کسی که لاف دوست داشتن را می زدی! کسی که سینه ام خزانه ی رازهات شده بود. آهای تو ای لحظه ای هم برای شنیدن درد دلهات کم نگذاشتم، حالا که من به یه رازدار احتیاج دارم این رسمش نبود. حالا که من بهت نیاز دارم رفتن درست نبود. مگه یادت رفته، شبهایی را که پای شنیدن حرفهاتون می نشستم؟ پس چرا...؟
می دونید چرا تنهام گذاشتن؟ چون دیگه تاریخ مصرفم تمام شده بود. من فقط یه آسانسور بودم وفتی آنها را به طبقه ی آخر رسوندم، دیگه بود و نبودم هیچ فرقی نمیکنه!
اینها را توی وبلاگ نوشته ام، چون دیگه هیچ کسی را ندارم باهاش درد دل کنم. چون شما ها را نمی شناسم که دارید این مطلب را می خونید. چون توی ذهنم شما را یه انسان واقعی تصور کردم که ارزش شنیدن درد دلهامو دارید. چون اگه یه روزی هم برید لطمه نمی خورم.
سکوتی با شکوه تر از هر فریاد
جمعه 1388/12/14
نوع مطلب :اجتماع ما،
"البته نوشته ام ربطی به موضوع آهنگ ندارد ولی چون این آهنگ مرا تحریک کرد پس ترجیح دادم تیکه ای از متن آن را در اپتدای پست بیاورم"
پای سیستم نشسته بودم و داشتم از آهنگ های کاملا اسلامی و صدای رسای "محسن نامجو" فیض می بردم...
یه اینجا رسید که دکلمه وار گفت:
"نمی دانم مربوط به کدام موسیقی مقامی هستی
چه کس تو را ساخته کیان نواخته اند
خود من مربوط به کدام موسیق ام که مقامی نیست آن؟
که مقامی نیست مرا در کوی قائم مقامان جهان
ای بر هم رساننده ی دو خط حتی موازی که هیچ کس را چون تو خداوند نکرده است نزدیکی، نزدیــــکی.....
گویند فرزندانش همه تباه شده اند و خلاف میکنند و تو را برگزیده برای روزهای پیری اش،
برای روزهای پیری ات که تا در آغوش هم به حال دشمن گریه کنید.
چه راز آمیزترینی است نزدیکی های او با تو و عشق انسانی تو به توهم یک همسر، چه رازآمیز!
تو کدبانوترین زن خداوندی، آنچنان که برایت محمد را نیز حتی طلاق داد.
و آن فرزندان که از شکم تو زاده شده اند همه ماده اند،
مادگانی چون من!
سهم الرث ما نیم است و باید که چون تو خانه دار شویم
به امید آنکه خداوند شبی از شبها به بالین تک تکمان بغلتد
خود من از آن دخترانم، از آن مادگان بی مقام که بی مربوط هستم به هرنوع موسیق چون تو ای مادرم،،سرورم، مقام معظم سروری!
نمیدانم کدام ژن در من نفوذ کرد که شوهرت یا توهمش هیچگاه به بسترم نیامد؟!
من عاشق فرزندان خلافکار تباه شده بودم از همان زمان خودم نیز
آخر شوهرت مرا باکره گذاشت، دیدی؟!
که چیزی از این غمین تر نیست!...."
(آهنگ: گلادیاترها آلبوم:اوی خواننده:محسن نامجو)
نمی دونم این آهنگ چی داشت. اصلا شاید برداشت من از این آهنگ همون چیزی نباشه که نامجو توی این دکلمه آورده. تو این روزها که هرمینوتیک به این نتیجه رسیده که: "هیچ گاه نمی توان فهم کاملی از سخن یا نوشته ی دیگران داشت."پس شما هم تعجب نکنید که چرا تو این شعر موندم. بگذریم برام جالب بود. و همین جالب بودن به من دستور نوشتن داد. خیلی با خودم دست یه یقه شدم که توی این قهطی واژه چی بنویسم. اصلا نه، این بار می خوام خودم تصمیم بگیرم و هیچی ننویسم. ولی یه غول بی شاخ و دمی که نمی دانم از کجا آمد ولی آمد و ذهنم را که می خواست در سکوت آزادی را جشن بگیرد و برای یک بار هم که شده خودش باشه و خودش تصمیم بگیره و خودش مجری و همه کاره باشه را سرکوب کرد. و گوشم را کشید و منو یه گوشه نشاند گفت: دستور دادم که بنویسی! من هم طبق روال همیشگی اطاعت امر کردم. چون راهی جز این برایم باقی نمانده بود! راهی جز تن دادن به هر آنچه که مخالفش بودم. منی که یک عمر فرمانبر عقاید دیگران بوده ام وقتی میگم دیگران منظورم همه ی جامعه است. چون آدمک های این شهر به جز دستور دادن و احساس سروری کردن هیچ هنری از خودشون ندارند!!!
و بلاخره بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم این را نوشتم:
من آمدم، از ناکجا آباد خیال یک انسان...
من آمدم، تا بشکنم طلسم این فریاد ویرانگر را
فریادی که نه از سر شوق و نه از ته دل راه خود را گم می کند...
فریادی که با آن همه هیبت ظاهری خنده دار است.
آری من آمده ام که راز فریاد دروغینی را فاش کنم.
فریادی که عمریست در بادیه ی تن حکمرانی می کند.
و این بار افشن آمده که با سکوتی واقعی این فریاد را در هم شکند.
دوستان من فریادی که وجودش دروغین است چیزی نیست جز ندای دموکراسی که آدمک های خودفروش شهر سر می دهند.
فریادی که دروغین است و سر دادنش خطا!
فریادی که بودن یا نبودنش فرقی به حال من وما ندارد. و فقط حفظ ظاهر می کند. و انجاست که به دروغین بودنش پی می بریم.
پس بیایید در سکوتی واقعی آزادی را فریاد بزنیم.
سکوتی که کارش حفظ ظاهر نباشد.
سکوتی با شکوه تر از هر فریاد.
سکوتی که با وجود این همه فریاد به مقصد خواهد رسید. چون خودش و راهش حقیقی است. و همانند آن همه فریاد در یک جا باقی نخواهد ماند. و پایانی شیرین در انتظار این سکوت است. پایانی چون لذت بردن از وجود آزادی در خیابان ها، کوچه ها، خانه ها و دل های ما حتی برای یک لحظه...
به امید آن روز...
پای سیستم نشسته بودم و داشتم از آهنگ های کاملا اسلامی و صدای رسای "محسن نامجو" فیض می بردم...
یه اینجا رسید که دکلمه وار گفت:
"نمی دانم مربوط به کدام موسیقی مقامی هستی
چه کس تو را ساخته کیان نواخته اند
خود من مربوط به کدام موسیق ام که مقامی نیست آن؟
که مقامی نیست مرا در کوی قائم مقامان جهان
ای بر هم رساننده ی دو خط حتی موازی که هیچ کس را چون تو خداوند نکرده است نزدیکی، نزدیــــکی.....
گویند فرزندانش همه تباه شده اند و خلاف میکنند و تو را برگزیده برای روزهای پیری اش،
برای روزهای پیری ات که تا در آغوش هم به حال دشمن گریه کنید.
چه راز آمیزترینی است نزدیکی های او با تو و عشق انسانی تو به توهم یک همسر، چه رازآمیز!
تو کدبانوترین زن خداوندی، آنچنان که برایت محمد را نیز حتی طلاق داد.
و آن فرزندان که از شکم تو زاده شده اند همه ماده اند،
مادگانی چون من!
سهم الرث ما نیم است و باید که چون تو خانه دار شویم
به امید آنکه خداوند شبی از شبها به بالین تک تکمان بغلتد
خود من از آن دخترانم، از آن مادگان بی مقام که بی مربوط هستم به هرنوع موسیق چون تو ای مادرم،،سرورم، مقام معظم سروری!
نمیدانم کدام ژن در من نفوذ کرد که شوهرت یا توهمش هیچگاه به بسترم نیامد؟!
من عاشق فرزندان خلافکار تباه شده بودم از همان زمان خودم نیز
آخر شوهرت مرا باکره گذاشت، دیدی؟!
که چیزی از این غمین تر نیست!...."
(آهنگ: گلادیاترها آلبوم:اوی خواننده:محسن نامجو)
نمی دونم این آهنگ چی داشت. اصلا شاید برداشت من از این آهنگ همون چیزی نباشه که نامجو توی این دکلمه آورده. تو این روزها که هرمینوتیک به این نتیجه رسیده که: "هیچ گاه نمی توان فهم کاملی از سخن یا نوشته ی دیگران داشت."پس شما هم تعجب نکنید که چرا تو این شعر موندم. بگذریم برام جالب بود. و همین جالب بودن به من دستور نوشتن داد. خیلی با خودم دست یه یقه شدم که توی این قهطی واژه چی بنویسم. اصلا نه، این بار می خوام خودم تصمیم بگیرم و هیچی ننویسم. ولی یه غول بی شاخ و دمی که نمی دانم از کجا آمد ولی آمد و ذهنم را که می خواست در سکوت آزادی را جشن بگیرد و برای یک بار هم که شده خودش باشه و خودش تصمیم بگیره و خودش مجری و همه کاره باشه را سرکوب کرد. و گوشم را کشید و منو یه گوشه نشاند گفت: دستور دادم که بنویسی! من هم طبق روال همیشگی اطاعت امر کردم. چون راهی جز این برایم باقی نمانده بود! راهی جز تن دادن به هر آنچه که مخالفش بودم. منی که یک عمر فرمانبر عقاید دیگران بوده ام وقتی میگم دیگران منظورم همه ی جامعه است. چون آدمک های این شهر به جز دستور دادن و احساس سروری کردن هیچ هنری از خودشون ندارند!!!
و بلاخره بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم این را نوشتم:
من آمدم، از ناکجا آباد خیال یک انسان...
من آمدم، تا بشکنم طلسم این فریاد ویرانگر را
فریادی که نه از سر شوق و نه از ته دل راه خود را گم می کند...
فریادی که با آن همه هیبت ظاهری خنده دار است.
آری من آمده ام که راز فریاد دروغینی را فاش کنم.
فریادی که عمریست در بادیه ی تن حکمرانی می کند.
و این بار افشن آمده که با سکوتی واقعی این فریاد را در هم شکند.
دوستان من فریادی که وجودش دروغین است چیزی نیست جز ندای دموکراسی که آدمک های خودفروش شهر سر می دهند.
فریادی که دروغین است و سر دادنش خطا!
فریادی که بودن یا نبودنش فرقی به حال من وما ندارد. و فقط حفظ ظاهر می کند. و انجاست که به دروغین بودنش پی می بریم.
پس بیایید در سکوتی واقعی آزادی را فریاد بزنیم.
سکوتی که کارش حفظ ظاهر نباشد.
سکوتی با شکوه تر از هر فریاد.
سکوتی که با وجود این همه فریاد به مقصد خواهد رسید. چون خودش و راهش حقیقی است. و همانند آن همه فریاد در یک جا باقی نخواهد ماند. و پایانی شیرین در انتظار این سکوت است. پایانی چون لذت بردن از وجود آزادی در خیابان ها، کوچه ها، خانه ها و دل های ما حتی برای یک لحظه...
به امید آن روز...
هشتم مارس روز جهانی زن بر تمامی زنان جهان مبارک باد...
جمعه 1388/12/14
نوع مطلب :زنان،
سلام بر شما دوستان و مخصوصا خانم های بازدید کننده وبلاگ حرف من!
از طرف خودم - افشین -، سامان و الهام پیشاپیش دوشنبه هشتم مارس، روز جهانی زن را به تمامی زنان جهان تبریک میگیم!
در ادامه تاریخچه ای از این روز رو بخوانید:
روز جهانی زن در بسیاری از کشورهای جهان در هشتم مارس برگزار میشود.
* در هشتم مارس ۱۸۵۷، زنان کارگر کارگاههای پارچهبافی و لباس دوزی در نیویورک آمریکا به خیابانها ریختند و خواهان افزایش دستمزد، کاهش ساعات کار و بهبود شرایط بسیار نامناسب کار شدند. این تظاهرات با حمله پلیس و کتکزدن زنان برهم خورد.
* سال ۱۹۰۷ در دورهای که مبارزات زنان برای تأمین حقوق سیاسی و اجتماعی اوج گرفته بود، بمناسبت پنجاهمین سالگشت تظاهرات نیویورک در هشتم مارس، زنان دست به تظاهرات زدند.
* ایده انتخاب روزی از سال بهعنوان «روز زن» نخستین بار در جریان مبارزه زنان نیویورک با شعار "حق رای برای زنان" مطرح شد. دو هزار زن تظاهر کننده در ۲۳ فوریه ۱۹۰۹ پیشنهاد کردند که هر سال در روز یکشنبه آخر فوریه، یک تظاهرات سراسری در آمریکا بمناسبت «روز زن» برگزار شود.
* در سال ۱۹۱۰، "دومین کنفرانس زنان سوسیالیست" که کلارا زتکین از رهبران آن بود، به مسئله تعیین "روز بین المللی زن" پرداخت. زنان سوسیالیست اتریشی قبلا روز "اول ماه مه" را پیشنهاد کرده بودند. اما اول ماه مه، جایگاه و مفهومی داشت که میتوانست اهمیت و جایگاه مبارزه مشخص بر سر مسئله زن را تحت الشعاع قرار دهد. زنان سوسیالیست آلمان، روز ۱۹ مارس را پیشنهاد کردند. مناسبت این روز، مبارزات انقلابی در سال ۱۸۴۸ علیه رژیم پادشاهی پروس بود که به عقب نشینی لفظی حکومت در نوزدهم مارس همان سال، منجمله در مورد مطالبات زنان، انجامید. "دومین کنفرانس زنان سوسیالیست" تاریخ برگزاری نخستین مراسم «روز زن» را ۱۹ مارس ۱۹۱۱ تعیین کرد. تصمیم گیری قطعی برای تعیین «روز جهانی زن» به بعد موکول شد.
* بعد از انتشار قطعنامه کنفرانس در مورد تعیین «روز جهانی زن»، انترناسیونال دوم از این تصمیم حمایت کرد، و نخستین تشکیلاتی بود که این روز را برسمیت شناخت.
* ۱۹ مارس ۱۹۱۱ خیابانهای آلمان، اتریش، سوئیس و دانمارک با مارش زنان به لرزه در آمد. شمار زنان تظاهر کننده در اتریش به ۳۰ هزار نفر میرسید. نیروهای پلیس به تظاهرات حمله بردند و به زدن زنان پرداختند و گروهی را دستگیر کردند.
* سال ۱۹۱۳ "دبیرخانه بین المللی زنان" (یکی از نهادهای انترناسیونال سوسیالیستی دوم)، هشتم مارس را با خاطره مبارزه زنان کارگر در آمریکا، بهعنوان «روز جهانی زن» انتخاب کرد. در همان سال، زنان زحمتکش و زنان روشنفکر انقلابی در روسیه تزاری و در سراسر اروپا، مراسم «۸ مارس» را بشکل تظاهرات و میتینگ برگزار کردند.
* در سال ۱۹۱۴ جنگ جهانی اول درگرفت. در اروپا که مرکز جنگ بود، زنان انقلابی تلاش کردند تظاهرات ۸ مارس ۱۹۱۵ و ۱۹۱۶ را تحت شعار مرکزی "علیه جنگ امپریالیستی" برگزار کنند. در کشورهای درگیر جنگ، طبقات مختلف به موافقان و مخالفان جنگ تقسیم شده بودند و انشعاب در صفوف جنبش زنان، مانع از برگزاری سراسری و گسترده «روز جهانی زن» شد.
* در سال ۱۹۱۷ تظاهرات زنان کارگر در پتروگراد علیه گرسنگی و جنگ و تزاریسم، بانگ آغازین انقلاب روسیه بود. کارگران شهر در پشتیبانی از این تظاهرات، اعلام اعتصاب عمومی کردند. ۸ مارس ۱۹۱۷ به یک روز فراموش نشدنی در تاریخ انقلاب روسیه تبدیل شد.
* سال ۱۹۲۱، "کنفرانس زنان انترناسیونال سوم کمونیستی" در مسکو برگزار شد. در آن کنفرانس، روز ۸ مارس بهعنوان «روز جهانی زن» بتصویب رسید. کنفرانس، زنان سراسر دنیا را به گسترش مبارزه علیه نظم موجود و برای تحقق خواستههایشان فرا خواند.
* از اواسط دهه ۱۹۳۰، دنیا یک بار دیگر بسوی جنگ جهانی جدید روان شد. برگزاری تظاهرات «روز جهانی زن» در کشورهایی که تحت سلطه فاشیسم بودند، غیر قانونی اعلام شد. علیرغم این ممنوعیت، در هشتم مارس ۱۹۳۶، زنان در برلین تظاهرات کردند. در همان روز، اسپانیای فاشیست شاهد تظاهرات هشتم مارس در مادرید بود. ۳۰ هزار زن کمونیست و جمهوریخواه، شعار "آزادی و صلح" سر دادند.
* در پی جنگ جهانی دوم، انقلابات و جنبشهای رهاییبخش در کشورهای چندی درگرفت. چین با شمار عظیم زنان و مردانش در زمانی کوتاه گامهای بزرگی در جهت رهایی زنان به پیش برداشت. در آن سالها، عمدتاً دولتها و تشکیلات مترقی و انقلابی در بر پایی «روز جهانی زن» میکوشیدند.
* در دهه ۱۹۶۰، در کشورهای آسیا و آفریقا و آمریکای لاتین جنبشهای رهاییبخش بپا خاسته بود. در کشورهای سرمایهداری پیشرفته نیز جنبشها و مبارزات انقلابی و ترقیخواهانه بالا گرفته بود و جنبش رهایی زن نیز اوج و گسترشی چشمگیر یافت.
* در آمریکا و اروپا، زنان علیه سنن و قیود و قوانین مردسالارانه و احکام اسارت بار کلیسایی بپا خواستند. در جنبش زنان موضوعاتی نظیر حق طلاق، حق سقط جنین، تامین شغلی، منع آزار جنسی، ضدیت با هرزهنگاری، کاهش ساعات کار روزانه و غیره مطرح شد. این جنبش موفق شد در برخی از این زمینهها پیشروی کند. در تظاهرات هشتم مارس ۱۹۶۹ زنان در دانشگاه برکلی در آمریکا گرد آمدند و علیه جنگ در ویتنام تظاهرات کردند.
* در سال ۱۹۷۵ سازمان ملل هشتم مارس را بهعنوان «روز جهانی زن» برسمیت شناخت.
* بعد از خاتمه جنگ جهانی دوم و بالاخص از اواخر دهه ۱۹۷۰، با توسعه سرمایهداری به کشورهای عقب مانده، بخشهای بزرگتری از زنان درگیر کار و تحصیل گشتند. در عین حال، زنان همچنان در جامعه موقعیتی درجه دوم داشته و اسیر نظام مردسالار بودند. این تناقض، مسئله زن را حادتر و انفجاری تر کرد.
منبع: ویکی پدیا فارسی
از طرف خودم - افشین -، سامان و الهام پیشاپیش دوشنبه هشتم مارس، روز جهانی زن را به تمامی زنان جهان تبریک میگیم!
در ادامه تاریخچه ای از این روز رو بخوانید:
روز جهانی زن در بسیاری از کشورهای جهان در هشتم مارس برگزار میشود.
* در هشتم مارس ۱۸۵۷، زنان کارگر کارگاههای پارچهبافی و لباس دوزی در نیویورک آمریکا به خیابانها ریختند و خواهان افزایش دستمزد، کاهش ساعات کار و بهبود شرایط بسیار نامناسب کار شدند. این تظاهرات با حمله پلیس و کتکزدن زنان برهم خورد.
* سال ۱۹۰۷ در دورهای که مبارزات زنان برای تأمین حقوق سیاسی و اجتماعی اوج گرفته بود، بمناسبت پنجاهمین سالگشت تظاهرات نیویورک در هشتم مارس، زنان دست به تظاهرات زدند.
* ایده انتخاب روزی از سال بهعنوان «روز زن» نخستین بار در جریان مبارزه زنان نیویورک با شعار "حق رای برای زنان" مطرح شد. دو هزار زن تظاهر کننده در ۲۳ فوریه ۱۹۰۹ پیشنهاد کردند که هر سال در روز یکشنبه آخر فوریه، یک تظاهرات سراسری در آمریکا بمناسبت «روز زن» برگزار شود.
* در سال ۱۹۱۰، "دومین کنفرانس زنان سوسیالیست" که کلارا زتکین از رهبران آن بود، به مسئله تعیین "روز بین المللی زن" پرداخت. زنان سوسیالیست اتریشی قبلا روز "اول ماه مه" را پیشنهاد کرده بودند. اما اول ماه مه، جایگاه و مفهومی داشت که میتوانست اهمیت و جایگاه مبارزه مشخص بر سر مسئله زن را تحت الشعاع قرار دهد. زنان سوسیالیست آلمان، روز ۱۹ مارس را پیشنهاد کردند. مناسبت این روز، مبارزات انقلابی در سال ۱۸۴۸ علیه رژیم پادشاهی پروس بود که به عقب نشینی لفظی حکومت در نوزدهم مارس همان سال، منجمله در مورد مطالبات زنان، انجامید. "دومین کنفرانس زنان سوسیالیست" تاریخ برگزاری نخستین مراسم «روز زن» را ۱۹ مارس ۱۹۱۱ تعیین کرد. تصمیم گیری قطعی برای تعیین «روز جهانی زن» به بعد موکول شد.
* بعد از انتشار قطعنامه کنفرانس در مورد تعیین «روز جهانی زن»، انترناسیونال دوم از این تصمیم حمایت کرد، و نخستین تشکیلاتی بود که این روز را برسمیت شناخت.
* ۱۹ مارس ۱۹۱۱ خیابانهای آلمان، اتریش، سوئیس و دانمارک با مارش زنان به لرزه در آمد. شمار زنان تظاهر کننده در اتریش به ۳۰ هزار نفر میرسید. نیروهای پلیس به تظاهرات حمله بردند و به زدن زنان پرداختند و گروهی را دستگیر کردند.
* سال ۱۹۱۳ "دبیرخانه بین المللی زنان" (یکی از نهادهای انترناسیونال سوسیالیستی دوم)، هشتم مارس را با خاطره مبارزه زنان کارگر در آمریکا، بهعنوان «روز جهانی زن» انتخاب کرد. در همان سال، زنان زحمتکش و زنان روشنفکر انقلابی در روسیه تزاری و در سراسر اروپا، مراسم «۸ مارس» را بشکل تظاهرات و میتینگ برگزار کردند.
* در سال ۱۹۱۴ جنگ جهانی اول درگرفت. در اروپا که مرکز جنگ بود، زنان انقلابی تلاش کردند تظاهرات ۸ مارس ۱۹۱۵ و ۱۹۱۶ را تحت شعار مرکزی "علیه جنگ امپریالیستی" برگزار کنند. در کشورهای درگیر جنگ، طبقات مختلف به موافقان و مخالفان جنگ تقسیم شده بودند و انشعاب در صفوف جنبش زنان، مانع از برگزاری سراسری و گسترده «روز جهانی زن» شد.
* در سال ۱۹۱۷ تظاهرات زنان کارگر در پتروگراد علیه گرسنگی و جنگ و تزاریسم، بانگ آغازین انقلاب روسیه بود. کارگران شهر در پشتیبانی از این تظاهرات، اعلام اعتصاب عمومی کردند. ۸ مارس ۱۹۱۷ به یک روز فراموش نشدنی در تاریخ انقلاب روسیه تبدیل شد.
* سال ۱۹۲۱، "کنفرانس زنان انترناسیونال سوم کمونیستی" در مسکو برگزار شد. در آن کنفرانس، روز ۸ مارس بهعنوان «روز جهانی زن» بتصویب رسید. کنفرانس، زنان سراسر دنیا را به گسترش مبارزه علیه نظم موجود و برای تحقق خواستههایشان فرا خواند.
* از اواسط دهه ۱۹۳۰، دنیا یک بار دیگر بسوی جنگ جهانی جدید روان شد. برگزاری تظاهرات «روز جهانی زن» در کشورهایی که تحت سلطه فاشیسم بودند، غیر قانونی اعلام شد. علیرغم این ممنوعیت، در هشتم مارس ۱۹۳۶، زنان در برلین تظاهرات کردند. در همان روز، اسپانیای فاشیست شاهد تظاهرات هشتم مارس در مادرید بود. ۳۰ هزار زن کمونیست و جمهوریخواه، شعار "آزادی و صلح" سر دادند.
* در پی جنگ جهانی دوم، انقلابات و جنبشهای رهاییبخش در کشورهای چندی درگرفت. چین با شمار عظیم زنان و مردانش در زمانی کوتاه گامهای بزرگی در جهت رهایی زنان به پیش برداشت. در آن سالها، عمدتاً دولتها و تشکیلات مترقی و انقلابی در بر پایی «روز جهانی زن» میکوشیدند.
* در دهه ۱۹۶۰، در کشورهای آسیا و آفریقا و آمریکای لاتین جنبشهای رهاییبخش بپا خاسته بود. در کشورهای سرمایهداری پیشرفته نیز جنبشها و مبارزات انقلابی و ترقیخواهانه بالا گرفته بود و جنبش رهایی زن نیز اوج و گسترشی چشمگیر یافت.
* در آمریکا و اروپا، زنان علیه سنن و قیود و قوانین مردسالارانه و احکام اسارت بار کلیسایی بپا خواستند. در جنبش زنان موضوعاتی نظیر حق طلاق، حق سقط جنین، تامین شغلی، منع آزار جنسی، ضدیت با هرزهنگاری، کاهش ساعات کار روزانه و غیره مطرح شد. این جنبش موفق شد در برخی از این زمینهها پیشروی کند. در تظاهرات هشتم مارس ۱۹۶۹ زنان در دانشگاه برکلی در آمریکا گرد آمدند و علیه جنگ در ویتنام تظاهرات کردند.
* در سال ۱۹۷۵ سازمان ملل هشتم مارس را بهعنوان «روز جهانی زن» برسمیت شناخت.
* بعد از خاتمه جنگ جهانی دوم و بالاخص از اواخر دهه ۱۹۷۰، با توسعه سرمایهداری به کشورهای عقب مانده، بخشهای بزرگتری از زنان درگیر کار و تحصیل گشتند. در عین حال، زنان همچنان در جامعه موقعیتی درجه دوم داشته و اسیر نظام مردسالار بودند. این تناقض، مسئله زن را حادتر و انفجاری تر کرد.
منبع: ویکی پدیا فارسی
- نظرات ()
- برچسب ها: زن، روز جهانی زن، مبارک باد،
فهمیدن و نفهمیدن
جمعه 1388/11/23
نوع مطلب :اجتماع ما،
تو هرچه می خواهی باش، اما … آدم باش!!!
چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است که به این مردم،
آسایش و خوشبختی بخشیده است!!!
مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟
پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.
امروز گرسنگی فکر، از گرسنگی نان فاجعه انگیزتر است.
برای خوشبخت بودن، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن!
چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است که به این مردم،
آسایش و خوشبختی بخشیده است!!!
مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟
پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.
امروز گرسنگی فکر، از گرسنگی نان فاجعه انگیزتر است.
برای خوشبخت بودن، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن!
دکتر علی شریعتی
تبلیغات

